پیشفرض زندگی در بسیاری از روایتها، انکار خویشتن در ازای پذیرش قواعد بیرونی است. انسان، از همان کودکی برای بودن در جهان اجتماعی، ناچار است حسها، خواستهها و هیجانات خود را سرکوب کند و در ازای پذیرش «باید»ها و «نباید»های جمعی، از «خود» فاصله بگیرد. این فرایند، اگرچه بخشی از رشد اجتماعی تلقی میشود، اما بهتدریج میتواند انسان را از زنده بودن، لمس زندگی و حضور اصیل محروم سازد؛ همانگونه که کافکا در مسخ، چهرهی استعاری از انسانی ارائه میدهد که در سازوکار خشک زندگی، به حشرهای بیهویت تبدیل شده است.
سرویس اجتماعی؛ وحید یوسفی
اما این «مسخ» پایان راه نیست. در نقطهای از مسیر، انسان درونی بار دیگر صدا میکند. نیاز به بازگشت به خویش، تجربهگری حسها، معناجویی و زیستنِ زنده و آگاهانه، انسان را به جستوجویی دوباره میکشاند. در اینجاست که روانشناسی به عنوان دانشی میانرشتهای، تسهیلگر این بازگشت میشود؛ نه صرفاً برای بازگشت به گذشته، بلکه برای ساختن تعادلی تازه میان دنیای درون و بیرون. روانشناس نه درمانگر صرف، بلکه مربی و همراهی است برای معنا بخشیدن دوباره به زیست آدمی.
در رمان سامسای عاشق اثر موراکامی، شخصیت اصلی دقیقاً در چنین موقعیتی قرار دارد. او که از دل بیگانگی و مسخ سربرآورده، قدم به جهان تازهای از شناخت، لمس و عشق میگذارد؛ جهانی که در آن، زندگی بار دیگر ممکن میشود. روز روانشناس، یادآور اهمیت این همراهی ارزشمند و نقش انسانی است که با دانش، درک و همدلی، انسان را به خودِ زیستهاش بازمیگرداند. روزتان مبارک، روانشناسان تسهیلگرِ حیات.
هرچند ناگفته پیداست روانشناس در واقعیت بدون توجه به شعارهای که از قضاوت پرهیزی میکند بابد بتواند سنجشگری کند آیا جسم و جان مراجع و درمانجو امکان تغییر در ساختارهای دهنی را دارد یا نه…چون گاهی حیات نه درتغییر بلکه سازگاری با هرآن چیزی است که تغییرپذیر نیست.

